سلام بچه ها....
اومدم تا یه خبریو بهتون بگم...
شاید یکم خبر خوبی نباشه....
دوستانی که این داستان رو دنبال میکردن...
واقعا ازتون ممنونم!!!!
اما....به دلایلی.......
دیگه نمیتونم ادامشو بنویسم!!
خیلی دوست داشتم ادامه بدم....اما یه اتفاقی برام افتاده که کلا تمرکزم رو ریخته به هم ...!!
نمیدونم چجوری بگم اما....
خب شما مثلا اینجور فرض کنید که بخاطر اینه که دیگه بنظر نمیاد کسی داستان رو دنبال کنه!حداکثر ۳-۴ نفر!!!
این یعنی اینکه داستان رو خیلی بد مینویسم....پس استعداد ندارم....
آره...اینجوری وقت خودمو الکی هدر میدم....
بچه ها واقعا ازتون معذرت میخوام!!!هیچکدومتون نمیتونید الان منو درک کنید...
همچنین واقعا ازت معذرت میخوام ساراجون....
بهت گفتم دوباره میخوام به وب برگردم تا داستان بذارم!....اما ناامیدت کردم....ببخشید!!!
شاید بعدا برگشتم تا تو یه پست خلاصه ای از داستانو بگم...که بدونید آخرش چی میشه....
واقعا معذرت میخوام....
فعلا خداحافظ....